سگ های اهلی !

من هم مثل خیلی از ایرانی ها با حیوونا رابطه ی خوبی نداشتم ! نه اینکه ازشون بدم بیاد یا اذیتشون کنم ! برعکس همیشه سعی می کردم با گربه های اطراف خونه مهربون باشم ، به کبوترها غذا بدم و طوطی دخترداییم رو با اینکه خیلی زشت بود و صدای بدی هم داشت از فاصله ی یک متری نوازش می کردم ! منظورم از نداشتن رابطه ی خوب یه چیزیه تو مایه های ترسیدن ! یا شایدم چندش شدن ! نمی دونم به هر حال ما توی یه فرهنگی بزرگ شدیم که از بچگی یاد نمی گیریم حیوونا رو تو زندگیمون راه بدیم . طبیعتاً این قضیه در مورد حیوونایی که دینمون از نجس بودنشون حرف زده یکم شدید تره ! حالا فرقی نمی کنه مذهبی باشیم یا نباشیم در هر صورت سگ ها دندونای تیزی دارن ، واق واق می کنن و ممکنه گاز بگیرن . از وقتی اومدم امریکا برخورد با سگ ها - که همه جا هم هستن - برام یه دغدغه ی بزرگ بود ! اوایل موقع رد شدن از کنارشون با اینکه افسار داشتن یکم خودم رو جمع و جور می کردم و بدون اینکه تو چشم هاشون زل بزنم رد می شدم و تا چند متر اونطرف تر پشت سرم رو نگاه نمی کردم که یوقت کاریزما ایجاد نشه و سگه هوس نکنه دنبالم راه بیفته ! بعدتر یکم ترسم ریخت چون عملاً میدیدم سگ های اینجا به مراتب کم تر از تمام سگ هایی که تو عمرم دیده بودم واق واق می کردن و بی بخار تر و خسته تر از این بودن که دنبال من راه بیفتن ! بعدتر تر دیدم موقع رد شدن از کنارشون بهشون زل می زنم و هیچ مشکلی هم پیش نمیاد ! دیگه خودم رو جمع و جور نمی کردم و حتی گاهی کنارشون می ایستادم و بهشون لبخند می زدم و اونا هم با چشم های خوش حالتشون بهم نگاه می کردن ! تازه برای اولین بار متوجه شدم چشم های سگ خیلی مظلوم تر از تصورات ما در مورد وحشی بودنشون هستن ! همین دیشب تو ایستگاه قطار یه سگ گنده کنار صاحبش رو زمین نشسته بود و تا من رو دیدن بهم زل زد و من یه غمی تو چشمش دیدم که باعث شد دلم بگیره ! به صاحبش گفتم چرا این اینقدر ناراحته ؟! گفت چند وقت پیش دخترم کالج پذیرفته شد و رفت یه ایالت دیگه و از اون موقع این غمگین شده و همش بی حوصله ست ! باورم نمیشد یه سگ تا این حد احساسات داشته باشه ! برای اولین بار در تمام زندگیم دستم رو کشیدم روی سرش و گفتم : It's ok sweetie! Don't be upset! You are so gorgeous !!! صاحبش که داشت از خوشحالی سکته می کرد ! خود سگه هم یکم حال و هواش عوض شد ! دو تا واق واق کرد و به حالت نیمه نشسته در اومد ! تا لحظه ای که قطار اومد کنارشون بودم و سگه چشم ازم بر نمی داشت! وقتی قطار اومد خداحافظی کردم و اومدم که سوار بشم یهو سگه پا شد وایساد و شروع کرد به واق واق کردن !! براش دست تکون دادم و رفتم تو قطار اما از پشت شیشه دیدم که داره دنبالم می گرده ... وقتی نشستم رو صندلی اشکام گوله گوله از چشمام اومدن پایین .. یه عمر از این حیوون فرار کردم و حالا یه جایی این سر کره ی زمین دستم رو کشیدم روی سرش و بهش محبت کردم واسه اینکه دلتنگیش رو کم کنم و اون فهمید ! تو همون لحظات کوتاه بهم دل بست و با نگاهش دنبالم کرد .. 

نمی دونم من اون رو اهلی کردم یا اون منو ! بدون شک اون سگ اهلی بود .. چون دلتنگ کسی بود که ازش دور شده بود و این غم توی چشماش به خوبی دیده میشد ! اما شاید من هم اهلی شدم ! من هم ترسم رو کنار گذاشتم و بهش نزدیک شدم و بعد از 26 سال باهاش آشتی کردم و باورم شد که اون هم مثل من احساس داره . احساسی که شاید بعضی از انسان های دو پا هم نتونن به این اندازه ازش سهمی داشته باشن ... ما که از دست رفتیم اما اگر پدر یا مادر هستید سعی کنید نسل بعد رو کمی بیشتر به طبیعت و خلایقش نزدیک کنید . سعی کنید این شکاف عمیق رو ترمیم کنید. یه حیوون امکان نداره بهش خوبی کنی و خوبیت رو نادیده بگیره ! باور کنید هیچ موجود زنده ای خطرناک تر و کثیف تر از انسان نیست ! 

* پست قبل رکورد تعداد کامنت ها رو تو دو تا وبلاگم شکست ! اگرچه بنا به دلایلی باقی ماجرا رو ثبت نکردم اما از اینکه این همه نسبت به این قضیه حساس بودید واقعاً به وجد اومدم . شاید از نظر من خیلی از برداشت ها سطحی بود و هیچ قرابتی با حقیقت امروز زندگی من و زندگی کیوان نداشت اما از اینکه من رو تو نظر و احساستون شریک کردید ممنونم . تو آخرین ایمیلم براش آرزوی خوشبختی کردم و نوشتم امیدوارم یه روزی از ته دل دوباره عاشق بشه و با عشقش بمونه تا همیشه و بعد از اون دیگه ازش ایمیلی نگرفتم . از خدا می خوام آرامش هیچکدومتون به هیچ بادی به هم نریزه . چه با باد معده چه بادهای این مدلی ! یه خواهش دیگه : حالا همتون اسم واقعیم رو می دونید اما اینجا من هنوز هم مونیکا (خاله مونیکا) هستم . 

* پست بعد با عکس . قول میدم ! 

 

* دوست عزیز ، مهربون و همراه من "جودی" شروع به نوشتن کرده ! از وقتی رفته بود سر کار بارها و بارها بهش گفتم با این شغلی که داری حتماً باید وبلاگ بنویسی چون بدون شک حرف های خوبی برای گفتن خواهی داشت . حالا به حرفم گوش کرده و یک وبلاگ ساخته که من می خوام همه ی شما رو بهش دعوت کنم . برای من که خوندن خاطرات یک مهماندار اونم کسی که مهندسی معماری خونده خیلی جذابه ! امیدوارم برای شما هم همینطور باشه : http://lifecafe.persianblog.ir/

/ 104 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماريا

بنظرم اين هفته خيلي دير گذشته، پس كجايي؟؟[لبخند]

ریحانه

اووووووووووووه خیلی وقته نیمدی فکرکنم گرفتار درسها بودی عزیزم نه؟

هستی

سلام دلا جان ... ببخشید هنوز به اسم جدیدت عادت نکردم...مونیکا جان رمز پست قبلت رو بهم میدی؟ این مدت نت نداشتم کامنت بذارم واست

سمیه.س

روزی سه وعده، صبح ظهر شب، وبلاگتو وا میکنم به امید پست جدید[قلب]

سحرک

فک همش میام اینجا و هی میبینم این سگ های اهلی هنوز اینجان که[نیشخند] تازه به داداشمم که اون سری آدرس وبت رو داده بودم اونم تنبللللل هی میپرسیدم خوندی؟؟ اونم میگفت نه! وقت نکردم هنوز! البته که من میدونستم حوصله ش نمیکشه که بخونه! خولاصه ..حالا چند روز پیش بهم میگه راستییی همه ی آرشیو خاله مونیکا رو خوندمااااا!! منم چند تا سوال راجع به پست های قلبیت ازش پرسیدم که ببینم راس میگه یا شوخی[نیشخند] اولین سوالم این بود: اولین روز دانشگاه مونیکا چطور گذشت و چه اتفاقایی افتاد؟ برگشته میگه منظورت همون آقایی نیس که زل زده بوده به مونیکا و راجع به بعضی چیزای ناموسی حرف میزده؟ من پخش زمین شدم[خنده][خنده] بعدشم میگه حالا همه پسرای عرب و هندیم ازشش خوششون میاد!!! یا خدا!![نیشخند] گفتم یعنی همه پسرا منحرفن!! اینقد خوندی همینا یادت مونده؟ میگه نه! بعد شروع کرده راجع به سیستم آموزشی دانشگاهتون و مقایسه ش با دانشگاه خودش و استادا و غیره و غیره کلی حرف زده .. چند ساعت باهم گپ زدیم آخرش میگه منحرف خودتی! خوب اونایی که اول گفتم جز جاذبه های توریستی بود دیگههه [خنده] حالا دیروزم میگه پس چرا این سگ های اهلی نمیرنننن؟؟ هی اومده هی عن

لیلی

سلام مونیکا کل نوشته هاتو خوندم یعنی درواقع خوردم! برای چند تا دانشگاه امریکا اپلای کردم و این روزا منتظرم جوابش بیاد در حالیکه به شدت استرس اینو دارم که چی میشه؟پذیرش؟فاند و تازه شروع ماجرا! و چقد خوبه که تو رو اینجا پیدا کردم که نوشته هاتو بخونم و اروم بشم یه کم! درکم میکنی مطمئنن این روزای سختو تو هم گذروندی و میدونیانتظار لعنتی چقد ادمو خسته میکنه. خیلی دارم خودمو سرگرم میکنم اما خب چه کنم استرسه دیگه...

مهسا

معلومه که حسابی سرت شلوغه مونیکا![لبخند]

سحرک

قربونت برم دختررررر;) میگم من اون همه سال چطو خاموش میخوندمت خودمم موندم توش والا!! بعد الان اینقده میحرفم کامنتام طولانی میشه نصف آخرش نمیرسه بهت[نیشخند] مرسی خاله مونیکاداداشمم سلام میرسونه بهت;) عزیزم بیصبرانه منتظر پست جدیدیم;)

فرشته ابلیس

سلام عزیزم می خواستم خواهش کنم در مورد هزینه ها هم بنویسی ترم دانشگاه اجاره خونه خورد و خوراک و به طور کلی هزینه ماهیانه ممنونم

معظمه

ما شما را خواندیم و بسیار زیاد از طرز نوشتنان لذت بردیم[چشمک]