یه پست کسل کننده از شهر خودم !

دیروز اومدم شهر خودم بالاخره ! خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت و چشم ما بالاخره به جمال این دیار آشنا شد .. جایی که قراره حداقل 2 سال توش زندگی کنم و درس بخونم و دوستای جدید پیدا کنم . فکر می کنم خیلی چیزها رو برای اولین بار همینجا قراره تجربه کنم که این خودش بی نظیره حتی اگر ترسناک باشه !

دیروز وقتی بعد از چک این رفتم قسمت سوار شدن به هواپیما یه آقای مهربون بدون اینکه کلامی باهام حرف بزنه کلی بهم کمک کرد ! نمی دونم شاید فکر کرده بود من انگلیسی بلد نیستم که فقط لبخند می زد و وسائلم رو جا به جا می کرد و من پابرهنه دنبالش راه افتاده بودم و تو دلم به خودم می گفتم ای پاپتی خاورمیانه ای ! ببین از رنگ و روت پیداست نیاز به کمک داری ! همش با خودم حرف می زدم و تو ذهنم می خندیدم . این روش رو برای اینکه به استرس و خجالت کشیدنم غلبه کنم انتخاب کردم ! سعی می کنم حتی به مسائل حساس و قابل تامل هم با خنده و شوخی فکر کنم ! بعدش هم تو هواپیما چون کسی کنارم ننشسته بود ناچار شدم تمام راه به حرف های پشت سری هام گوش بدم ! یه نکته ای بهتون بگم در مورد هواپیماهای امریکا ! سیستم خطوط هوایی امریکا خب مثل خیلی چیزای دیگشون خوبه ! مثلاَ کارت پرواز گرفتن تو فرودگاهی که من ازش پرواز داشتم الکترونیکی بود که خیلی به دل من نشست . اما خود هواپیما ها ... چیزی نگم بهتره ! اولاَ که کوچیک ! محقر !! فسقلی ! یعنی تا به حال من یکبار با امریکن ایرلایز و یک بار با یو اس ایرویز پرواز داشتم یک از یک ریز تر ! ثانیاً یه چوب کشمش هم به آدم نمی دن ! حتی وقتی می خوان آب  و نوشیدنی های دیگه بدن ازت می پرسن می خوای یا نه ؟! تو ایران حتی پرواز های کوتاه و زیر یک ساعت هم شامل پذیرایی میشه اما اینجا که 3 برابر پول می گیرن هیچی نمیدن بخوری ! از اون بدتر نمی دونم چرا هواپیماهاشون بوی پوست تخم مرغ میده ! دیدین پوست تخم مرغ چه بوی گُهی میده ؟خنده اینایی که من سوار شدم دقیقاَ همون بو رو میدادن ! فکر کن تو هواپیما داری از حالت تهوع می میری بعد یه بوی پوست تخم مرغ خفیفی هم زیر دماغت ! از این حرف ها که بگذریم با اینکه هوا خیلی بی سابقه سرد شده و باد شدید می وزید و هواپیما خیلی تکون های شدیدی داشت من اصلاَ احساس خطر نمی کردم . 

وقتی هم رسیدم یکی از بچه های ایرانی اینجا اومده بود دنبالم که حسابی شرمنده ش شدم چون ماشین نداشت و تو این سرما با مترو اومده بود . زمانی که رسیدم خونه حالم خیلی خوب شد چون خونمون دقیقاَ شبیه تصوراتم بود . یه خونه ی تمیز و دوست داشتنی با وسایل شیک و اسپورت و از اون مهم تر یه همخونه ی خیلی دوست داشتنی که چند ساعت بعد از دانشگاه اومد خونه و تا آخر شب کلی با هم حرف زدیم . 

امروز هم برای اولین بار تنهایی از خونه رفتم بیرون . تو شهر پسرخاله چند بار تنهایی رفتم بیرون اما اینجا هم شلوغ تره هم من هنوز جایی رو نمی شناسم برای همین خیلی ترسیده بودم ! اولش گفتم یه دور بزنم برگردم اما بعدش پر رو شدم و رفتم خرید ! فروشگاه های اینجا خوبن چون همه چیز دارن و بدن چون آدم اغوا میشه که خرید کنه ! ولی من جلوی خودم رو گرفتم چون تو خونه همه چیز بود فقط 2 نوع سس خریدم چون من به سس اعتیاد دارم و به نظرم امریکا بهشت سس خور هاست ! تنوع اینقدر زیاده که آدم گیج میشه واقعا . بعدش هم اومدم خونه و باقی وسائلم رو جاگیری کردم و الان همه چیز آماده ی شروع ترمه ! 

یه نکته ی دیگه رو هم بگم . اینجا واقعا بهشت نیست . دیدین که از بدی هواپیما و تعداد زیاد سیاهپوست ها گفتم . چیزای بد دیگه ای هم وجود داره که من به مرور بهشون اشاره می کنم . دوست ندارم یه تصویر خیلی زیبا از امریکا و شهری که توش هستم بسازم . خیلی بیشتر از اون دلم می خواد از واقعیت های اینجا بگم خوب یا بد . اینجا خوبی های زیادی داره و برای کسی که می خواد تو زندگیش پیشرفت کنه واقعا جای خوبیه ولی دلیل نمیشه سختی و مشکل نداشته باشه و همه چیز پرفکت باشه. به هیچ عنوان اینطور نیست . فقط یه نکته ای که باید بهش توجه کرد اینه که اینجا مشکلات و سختی ها هم منطقی هستن ! این بحث خیلی پیچیدست اما در حد یک جمله می خوام اشاره کنم که دغدغه های زندگی به هر شکلی هرجا که باشیم با ما هستن فقط شکلشون عوض میشه . رویاهاتون رو دنبال کنید اما یادتون باشه با دید منطقی به زندگی نگاه کنید و فراموش نکنید سختی های زندگی نشونی از پویا بودن و زنده بودن هستن پس حتی بودنشون هم می تونه شیرین باشه .

دوتا خواهش : یک اینکه اگر من رو لینک کردید اسم وبلاگ قبلی رو به اسم جدید تغییر بدید لطفا و دوم اینکه من اینجا ترجیح میدم مونیکا باشم . می دونم به اسم قبلی عادت کردید اما  فکر نکنم این تغییر چندان سخت باشه . بهش عادت می کنیم چشمک

 

/ 73 نظر / 69 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبو

مونیکای عزیز، منم چند سالی هست که دور از خانه و خانواده هستم و می تونم حس کنم این روزا چه حس و حالی داری! خوشحالم که تصمیم داری ادامه تحصیل بدی! برات کلی آرزوی خوب و قشنگ دارم! امیدوارم در درس و زندگی جدید حسابی موفق باشی و شرایط اونی باشه که آرزوش رو داری![لبخند][گل]

رویا(م)

خونه ی جدید مبارک موفق باشی مونیکای گلم. راستی اونجا از لحاظ آرایش چطوره؟ خانوما مثل اینجا خودشونو غرق مواد آرایشی میکنن؟ برای نیم ساعت بیرون رفتن 4ساعت خودشونو آرایش میکنن؟ میشه در این مورد برامون اونچه را که در واقعیت میبینی توضیح بدی؟

آرش

سلام،خیلی از وبت خوشم اومد چون میتونی خیلی خوب زندگی اون طرفم توصیف کنی.خوشحال میشم به وبم سر بزنی.با آرزوی سلامتی،موفقیت وشادی روزافزون.[چشمک][گل]

مریم

به به سس نوش جونت..

فلرتیشیا

مونی خدایی این بحث حمل سلاح در آمریکا هم خیلی جنجال بر انگیزه. پارسال هم بعد از کشته شدن بچه هادر اون دبستان، اوباما تلاش کرد که آزادی سلاح رو محدود کنه اما چون آزادی سلاح در آمریکا در ابتدا یه قضیه سیاسی بود و در واقع برای این بوده که یه جورایی ملت بتونن روی دولت کنترل داشته باشن و همینطور یهو گروه های خود مختار نظامی تشکیل نشه ، این قانون آزادی حمل سلاح وجود داشته.البته همونظور که در کامنت اولم گفتم منظورم این نیست که اونجا خیلی نا امنه.چون دیگه خودت هم بهتر می دونی خیلی جاها ی دیگه چقدر خظر در کمین انسانه!

فلرتیشیا

ولی از نظر شخصی من اگه این آزادی سلاح وجود نداشت من خیالم راحت تر بود!!!البته تا اونجا که من می دونم در نصفی از ایالتها حمل سلاح در مکان های عمومی آزاده. البته در آمار یکی از سالها ،بیشتر از 30 نفر هر روز در آمریکا با این اسلحه ها کشته شدن. البته اینها هیچکدوم باعث نمیشه اگه روزی بتونم بیام آمریکا، نیام! خیلی هم شاد و خندان راه می افتم و میام احتمالا. به خاظر خیلی فرصتهای دیگه ایی که داره و کشور زنده و جوونیه و نژاد پرستی هم بخاظر مهاجر پذیر بودنش کمتره.و از همه مهمتر، هاروارد و استنفورد و کلی دانشگاه های معروف داره با کلی غذاهای خوشمزه!

فلرتیشیا

من در مورد آزادی سلاح در کشورهای دیگه خیلی چیزی نشنیدم و اطلاعی هم ندارم حتی در مورد اینکه تو سوئد اسلحه ی اسباب بازی وجود نداره هم نشنیده بودم واقعا.[لبخند]اسلحه های شکاری که در خیلی از کشورها آزادن . تو سوئیس هم مثل اینکه مردها می تونند تو خونه اسلحه داشته باشن که برای دفاع از کشور در صورت لزوم ازش استفاده کنن اما مهمات ندارن. من خیلی اطلاعات کاملی ندارم اما اصلن هم از اونها نیستم که هر چه بهم بگن رو باور کنم و قبول کنم. مخصوصا تو این عصر که دسترسی به اطلاعات راحت شده و با یه گوگل ساده میشه خیلی چیزها رو فهمید. البته می دونم خیلی ها هر چی می شنوند رو باور می کنن متاسفانه! البته خدارو شکر با وجود یک "همسر پدیا" که عاشق بحث و جدله ،من خیلی تو جهل و نادانی نمی مونم[نیشخند][لبخند] ایشالا زودتر بساط تفریحات آخر هفته هم جور بشه![بغل]

آزاده

فکر کنم فردا اولین روز دانشگاهیته درسته؟موفق باشی عزیزم[چشمک]

گیســو

عزیزم چقدر منطقی به این مسائل نگاه کردی [لبخند] میشه عکس هاشو بیشتر کنیــــــــــــد؟[نیشخند]

امیر

سلام ...رشتتون چیه و چه مقطعی هستید؟