Autumn is loading

مشغول کار روی سفرنامه ی ویکند اخیر هستم اما نوشتنی ها و عکس ها اونقدر زیاد هستن که بعید می دونم تا آخر هفته بتونم ببندمش .. در عین حال درس های دانشگاه هر روز بیشتر میشن . این هفته هفته ی چهارم از ترم چهارم هست . باورم نمیشه 4 هفته بدون حضور پناه دووم آوردم ! گرچه همیشه آخر هفته ها پیش هم هستیم اما تو یک سال گذشته نهایت دوریمون 3-4 روز ناقابل بود .. حالا هفته ها میاد و میره و من دقیقاً روز شماری می کنم برای جمعه ها بعد از ظهر که بعد از 5-6 روز عزیزم رو می بینم و 2-3 روزی از حضورش لذت می برم .. 

موضوع پایان نامه م بالاخره نهایی شد .. اگرچه هنوز یه اسم شاعرانه ی درست و حسابی براش پیدا نکردم اما کلیت قضیه مرکزی برای پرورش استعدادهای کودکان اوتیستیک هست . مدت زیادی بود که به این موضوع جالب و ضروری فکر می کردم . آرزو داشتم بتونم این پایان نامه رو توی تهران یا دست کم یکی از شهرهای ایران طراحی کنم چون می دونم مساله ای هست که شدیداً نیازهای خاص خودش رو داره و با سرعت عجیبی در حال رشد و گرفتن جامعه ست اما متاسفانه ساختمون باید تو همین شهر می بود و من هم تنبل تر از اونی هستم که پیگیر و پافشار قضیه بشم . از طرفی چون قصد دارم بعد از درس همینجا کار کنم و قصد بازگشت به ایران رو ندارم بهتر بود که موضوع رو بومی تر می کردم و خودم رو درگیر یه لقمه ی بزرگ غیر قابل جویدن نمی کردم ! نمی دونم تا چه حد با این مقوله آشنا هستید اما خوشحال میشم اگر به شخصه با این موضوع از نزدیک دست و پنجه نرم می کنید یا به لحاظ تحصیلی و تخصصی اطلاعاتی دارید با من در میون بگذارید .. از الان تا آخر این ترم مشغول نوشتن تز هستم و ترم بعد باید ساختمون رو طراحی کنم .

هوا سرد شده و رنگ و روی پاییز داره درخت ها رو می بلعه ! خدایا چرا پاییز این شهر تا این حد وقت شناسه ؟! نیمی از درخت ها زرد و نارنجی شدن و بارون هر 2-3 روز یکبار کل شهر رو برای ساعت های طولانی خیس می کنه .. لباس های گرم رو از توی چمدون و ته کمد بیرون آوردم .. از بوی لباس تا شده ی چند ماه تو چمدون مونده بیزارم .. اما اینقدر زندگی زود می گذره و روزها زود شب میشن که حتی وقت نمی کنم لباس ها رو ببرم خشک شویی ! تمام لباس های گرم پاییزی و زمستونی و بویی که هوا به خودش گرفته و نسیم سردی که می وزه من رو یاد پارسال همین وقت ها میندازه .. وقتی حسابی افتاده بودم تو بحر عشق و عاشقی و پناه و چشم های درشت تیره ش شده بود تمام زندگیم .. چقدر ساده میشه عاشق بعضی ها شد .. پناه از اون آدم هایی بود که خیلی درست و به موقع و تر و تمیز وارد زندگیم شد ! هیچوقت خودش رو لوس نکرد و هیچوقت هم دور از دسترس و سخت نبود ! نه دل رو می زد و نه دل رو می شکست .. اصلاً انگار اونی که باید موندگار بشه از اولش هم جوری میاد که با بقیه فرق داره .. در عین تبدار کردن وجود آدم یه آرامشی باهاش هست که باعث میشه هیچ کدوم از سلول های وجودت برای عاشق شدن ناز نکنن و همه چیز دست به دست هم میده و زندگیت رو عوض می کنه .. تو رو خدا اگه از این پناه ها کنارتون هست با دلتون نجنگید .. بذارید دنیا کار خودش رو بکنه و بذارید این آرامش وجودتون رو تو خودش حل کنه .. هیچ پاییز و زمستونی نیست که با عشق گرم نشه .. حتی پاییز و زمستون های چند ساله ...

/ 0 نظر / 84 بازدید