جذابیت ها و واقعیت ها

دیروز با برگزاری مراسم معرفی دانشجوهای اینترنشنال جدید اولین ترم تحصیلی ما رسماً شروع شد . شعف و هیجانی که توی تک تک لحظه های حضور تو دانشگاه وجودم رو گرفته بود وصف نشدنیه . تازه دارم می فهمم دوران دانشجوییم تو ایران هیچ ارزش و لذتی نداشته جز اینکه مدرکی بهم داده که می تونم باهاش اینجا ادامه تحصیل بدم و برای اولین بار تو سن 26 سالگی لذت واقعی آموزش دیدن رو بچشم .

راستش نمی دونم باید از چی بگم ؟! از دیدار با تک تک بچه های جدیدالورود که چهره ی هرکدومشون اسم کشورشون رو داد می زد و همه دست و پا شکسته با هم حرف می زدیم و بر خلاف امریکایی ها که هرچی هر کدوم از ما به هر لهجه ای بلغور می کردیم متوجه میشدن ، خودمون زبان رسمیمون شده بود زبان پانتومیم !! مسئول امنیت و حراست دانشگاه که ازمون خواست هروقت موقع رفتن به ایستگاه قطار یا اتوبوس تنها بودیم و هوا تاریک بود و خیابون خلوت ، به دفتر امنیت دانشگاه زنگ بزنیم تا یه نفر با ماشین بیاد ببرتمون تا ایستگاه و یا حتی اگر دلمون خواست قدم زنون بریم یه نفر بیاد از پست اسکورتمون کنه !!!! از مسئول اداره ی بهداشت و درمان دانشگاه که وقتی می خواست از بچه ها بخواد برای گرفتن ک ا ن د و م مجانی هر زمانی که خواستن به ادارشون مراجعه کنن به من زل زده بود و وقتی هم می خواست بگه اگر احساس کردین باردار شدین بیاین ما ازتون تست بگیریم و خیالتون راحت باشه به کسی نمیگیم باز هم به من زل زده بود !!!!!!! از مسئول آموزش زبان دانشگاه که ازمون خواست هروقت سر کلاس چیزی رو متوجه نمیشیم یا رفرنس های انگلیسی اذیتمون می کنن به اونا مراجعه کنیم تا توی ترجمه و تفهیم متن بهمون کمک کنن و یا مسئول کتابخونه که بیش از اندازه چاق و البته به همون مقدار مهربون بود و با حوصله قسمت های مختلف کتابخونه رو نشونمون داد و آخرش گفت ببخشید که من اینقدر خستتون کردم !!! مسئول باشگاه بدن سازی و سالن های ورزشی که شبیه گوجه سبز نمک زده بود و آدم دلش می خواست گازش بزنه یا مسئول دانشجوهای اینترنشنال که گفت هروقت دلتون گرفت و احساس تنهایی و غربت زدگی کردید بیاید با من حرف بزنید ... همه و همه و همه عالی ترین تجربه هایی هستن که در تمام دوران تحصیلم داشتم و من رو هر لحظه از تصمیمی که برای اومدن به اینجا گرفتم مطمئن تر می کنن . وقتی به معنای واقعی کلمه بهت احترام میذارن حتی اگر توی چهارچوب کارشیون باشه و براش پول بگیرن با خودت فکر می کنی شاید هیچ تفاوتی بین ایران و اینجا اینقدر عمیق نباشه ... خیلی چیزها هست که شاید حتی بهترش رو آدم تو کشور خودش در اختیار داشته باشه اما اینکه آدم نون بربری نخوره یا دلش واسه فسنجون های مامان پز تنگ بشه قطعاً می ارزه به اینکه زندگی تو چنین محیطی رو تجربه کنی و بودن بین چنین آدم هایی رو لمس کنی . وقتی استادت میاد سر میزی که داری نهار می خوری می شینه و بعد از سلام و احوالپرسی با خنده و شوخی بهت میگه به عنوان یک امریکایی بهت پیشنهاد می کنم هیچوقت اخبار شبکه های یک و دو و سه این شهر رو گوش نده !!! و آخر سر هم میگه خودم می دونم خیلی تند حرف می زنم نگران نباش و حرف هام رو سر کلاس ضبط می کنم و بهتون میدم ! جو دوستی و صمیمیتی که بین استاد و دانشجو و کارمندهای دانشگاه هست بی نظیره و من هیچ ایرادی نمی تونم ازش بگیرم . فقط می تونم بگم تمام عصرهای بارونی و دلگیر این شهر که معمولاً گوشه ی اتاقم با دیدن فیلم های کمدی تو سایت یو تیوب سپری میشه می ارزه به حس فوق العاده ای که تو دانشگاه و بین دوستان جدیدم دارم . 

باز هم تاکید می کنم اینجا بهشت نیست اما خیلی چیزا توش هست که می تونه مثال زدنی باشه . مسئولیت پذیری و احترام گذاشتن به بشریت . لبخند زدن به غریبه ها و سلام دادن به آدم هایی که نمیشناسیشون . اینکه وقتی یکی عطسه می کنه یهو همه با هم با صدای بلند می گن Bless you و اینکه وقتی کسی 30 ثانیه قبل از من از دری رد میشه چون پایین راه پله ها دیده دارم به سمت در میرم اون بالا می ایسته و در رو برام باز نگه می داره و هزاران رفتار و نکته ی ظریف دیگه بین این آدم ها دیده میشه که حالا حالاها واسه من تکراری نمیشه . و ما نیاز داریم که این رفتارهای خوب رو یاد بگیریم .

در راستای بازگو کردن حقایق باید بگم خرابه های حومه ی شهر من رو یاد زاغه نشین های کلکته می اندازه ! اینجا محله های زیر معمولی زیاد داره که آدم ها توش با فقر و جرم دست و پنجه نرم می کنن و برای یه سکه ی 25 سنتی تو خیابون جلوت رو می گیرن ! گرچه من تجربه ش رو ندارم اما شنیدم که همچین چیزایی اتفاق میفته . کافیه دو تا خیابون رو اشتباه بری و سر از محله های فقیرنشین در بیاری ! اونوقته که با خودت می گی اومدم افریقا یا امریکا ؟!! شهرهای بزرگ از این جذابیت های توریستی زیاد دارن و فقط باید با چشم خودت ببینی تا باور کنی گل بی خار فقط خداست !!! اینجا هم گدا هست ، معتاد و الکلی هست ، دزد هست .. اینجا هم همه ی اون چیزایی که می تونه یک جامعه رو از حالت ایده آل خارج کنه هست . اینجا هم خیلی ها بد رانندگی می کنن و بوق می زنن ! اینجا هم خیلی وقت ها موقع رد شدن از خیابون اذیت میشی (درست مثل ایران) و خلاصه کلام اینکه تمام ناهنجاری های اجتماعی که هممون در موردشون چیزهایی می دونیم تو امریکا وجود داره اما اینجا به ندرت احساس نا امنی می کنی و این دلیلش قوی بودن قانونه . 

بهترین وسیله ی حمل و نقل عمومی این شهر قطاره . البته من از اون بی سوادایی نیستم که به مترو میگن قطار !! اینی که میگم واقعاً قطاره با این تفاوت که کوپه نداره و معمولا ایستگاه هاش مثل متروی تهران خیلی به هم نزدیک هستن اما خیلی بزرگ تره و امکان نداره تو هر ایستگاهی سوار میشی جای نشستن نباشه . تعداد صندلی ها خیلی زیاده و نحوه چیدمانشون درست مثل صندلی های سینماست یعنی پشت سر هم . هر ردیف معمولاً 5 یا 6 تا صندلی داره و هر واگن حدود 15 ردیف . اینجا همه چیز تو سایز خیلی بزرگ دوست داشتنی تر به نظر می رسه . امریکایی ها علاقه عجیبی به چیزهای  Giant سایز دارن و گاهی خودشون هم تو همین سایز ها و قد قواره ها دیده میشن . اینجا پسرهای خوشتیپ خیلی زیادن (قابل توجه علاقمندان به داشتن دوست پسر خارجی) اما معمولاً خیلی آروم و محافظه کار هستن به خصوص اگر سنشون بین 20 تا 30 باشه . اینجا دخترها زیاد آرایش نمی کنن اما اینکه بگیم اصلاً آرایش نمی کنن چرند محضه . دخترهای اینجا خیلی آزاد هستن و عموماً حتی تو سرمای زیر صفر هم لباس های باز می پوشن (خدا به داد بهار و تابستون برسه) من هرگز موافق مقایسه ی آرایش ایرانی ها با اروپایی یا امریکایی ها نبوده و نیستم . اینجا هم وقتی میرن خرید یا کلاب خیلی آرایش می کنن اما تو دانشگاه ساده تر هستن . دلیلش هم واضحه . چون دانشگاه تنها جایی نیست که می تونن خودشون رو به پسرها نشون بدن و دلبری کنن ! لطفاً هیچوقت آرایش کردن دخترهای ایرانی رو با خارجی ها مقایسه نکنید چون محیطی که ما توش رشد می کنیم خیلی محدود تره و این مقایسه از اساس اشتباهه . دخترهای ایرانی در برابر دخترهای امریکایی ملکه زیبایی هستن . با آرایش یا بی آرایش اینجا ایرانی ها خیلی مورد توجه قرار می گیرن و من به جرات می تونم بگم تو این نزدیک به 3 هفته ای که امریکام به اندازه ی 2 روز در ایران اینجا دختر خوشگل ندیدم . اما با عرض شرمندگی این مساله در مورد آقایون کاملاً برعکسه !! ممکنه این نظر خیلی شخصی به نظر بیاد اما اینجا حتی چشم و ابرو مشکی ها هم خیلی خوش قیافه تر از شرقی ها هستن . 

دیگه نکته ی خاصی به ذهنم نمی رسه . امروز میرم که برای اولین بار مرکز شهر رو ببینم که میگن شباهت زیادی به نیویورک داره . اگر عکس گرفتم حتماً براتون میذارم و شرمنده هستم که این پست هم بدون عکس بود ... ممنونم که اینقدر با انرژی همراهم هستید و به من لطف دارید .. همیشه به یادتونم همیشههههه ...

 

/ 69 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هلال

مرسی که ما رو در این لحظه های خوب همراه میکنی مونیکا

رژینا

مونیکای عزیزم ایشالا بهترین خاطره ها از موفقیتات تو این دانشگاه برات ثبت میشه. یه عالمه انرژی های خوب خوب واسه یه شروع عالی ! اون قسمتی که نوشتی اگه خیابون خلوت بود و میخواستین برین تا ایستگاه زنگ بزنین به دفتر امنیت خیلی جالب بود! مخصوصا که مقایسه اش با دانشکده سابقم کلی خنده دار هم بود. حدود 1 ماه پیش توی کوچه دانشکده سابقم یه سارق مسلح!!! پیدا شده بود بعد موقع برگشتن که تاریک میشد حراستمون فقط میگفت میخواین برین بیرون از اون سمت که تاریکه نرین یا اگه ماشینتون اون سمتیه چند تا با هم برن تنها نرین، یعنی کلی حمایتمون میکردنا :)) (لازم به ذکر که دانشکده مون واقع در تهرانه ولی کوچه ش مورد علاقه دزدا بوده همیشه)

نیکا

مرســــــــی مونیکا جونم از نوشته ها و توصیفات خوبت :)) واقعا این احترام و این که با عشق کارشونو انجام میدند و به ارباب رجوع جواب میدند بی نظیره... البته من فکر میکنم دلایل اجتماعی زیادی داره... در مورد ارایش کردن من نظرم اینه ایرانی ها زیاده روی میکنند صد در صد... زن عموی من که آمریکاییه اومده بود ایران برای اولین بار... توی مهمونی ها همیشه ناراحت و موذب بود و یه بار به من گفت من به این خانم های ایرانی که ساده ترین مهمونی ها و دورهم جمع شدن ها این قدر آرایش میکنند نگاه میکنم افسردگی میگیرم و فکر میکنم زشتم!! واقعا هم بلد نیستم این قدر آرایش کنم! به من میگفت بیا واسم چشمامو شبیه این ها آرایش کن!!! D: خلاصه فکر کنم ما یکم زیاده روی میکنیم... که صد البته اونم دلایل اجتماعی زیادی داره و نه اینکه ما مشکلی داشته باشیم که بخوایم این کارو بکنیم موفق باشـــــــــــی و همه چیز همین قدر خوب باشه همیـــــــشه دوستم [گل]

ارمغان

عالی بود مثل همیشه....من سرم شلوغه و تازه بعد دو هفته آپ نمودم البته تنبلی هم بخش اعظم قضیه بوده مونیکا.....

بندانگشتی

عادت ندارم برم تو وبلاگا نظر بزارم ، فقط میخونم و رد میشم ولی وقتی میبینم دختری مثل تو اینقدر ساده و بی ریا جواب میده تعارف هم نداره کلی حال کردم ،اولین وبلاگ نویسی بودی که با جواب دادن به کامنتات بسی خندیدم،البته بچه های معماری کلا ریلکسن:) اینکه گفتی اگه وسط کلاس برینی هم میگن آفرین خوب کاری کردی بهت افتخار میکنیم با این جمله نزدیک بود اشکم در بیاد که اساتید برای دانشجو و اعتماد به نفسش چه ها که نمیکنن !!!!!!! من دبیرا و اساتیدمون رو به خاطر شکست اعتماد به نفسمون به هیچ وجه نمیبخشم و از خطاشون نمیگذرم !! کاش اساتید عقده ای ایرانی نوشته های شما رو با دقتتتتتت بخونن کاششش !!!!! :| ممنون که تجربه هات رو در اختیارمون میزاری ،لطفیس بیساار ارجمند براای امثال من تا راحت تر برای آینده ی تحصیلیمون تصمیم بگیریم :) موفق و شاد باشی در پناه خدا...

گیلانه

سلام ..وب قبلیتو خوندم ..واقعا از پشتکارت خوشم اومد ...آفرین عزیزم شما نمونه کامل یه انسان امیدوار و موفق هستی.............خیلی از تفکرت خوشم ااومد کاش تجربیات جالبتو با عکس برامون بزاری.......مرسی

فاطمه

سلام عزیزم روزهای خوی داشته باشید تجربیات جالبی بود ایشالا همیشه همین طور باشه :)

صبا

وای چه جالب! من روز اولی که رفتم دانشگاه نمی دونستم باید کجا برم برای انتخاب واحد! انتخاب واحد هم که خودش یه غولی بود برای خودش! دانشگاه های ما کجا دانشگاه های اونجا کجا! ولی خیلی برام جالب بود مخصوصا اون مشاوره که به دانشجوها گفته اگه احساس غربت کردید بیاین پیش خودم. آفرین داره بخدا

نسیم

اون مشاوری که با این حرفش بهتون دل گرمی داده رو خیلی دوس داشتم... چقد فکر کردن به اینکه توی همچین فضایی باشم و اونجا زندگی کنم لذت بخشه... تا میتونی خوش باش :))

محبوبه

سلام خیلی دوس داشتم وبلاگتو دیر پیداش کردم اما بلاخره پیدا کردم من 2ساله مهاجرسرا عضوم اونجا حسابی راجب خوبی و بدی امریکا خوندم اما هییچی اندازه این چیزایی که شما از دانشگاه گفتی نچسبید شاید چون من 6سال هست دانشجوام و شاید بازم 4سال بش اضافه شه اما یک هزارم چیزی که د ر دانشگاه اونجاس اینجا نیست ... شاد باشید [گل]