سلام تعطیلی !
ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧  کلمات کلیدی: از وقایع ، از حال ، از احساس ، از خودم

ترم اول تمام شد ! باور نمی کنم به این سرعت گذشت ! انگار همین دیروز بود که orientation برگزار شد و من مثل یک جوجه ی تنهای زیر باران مانده رفتم دانشگاه و به دنیای جدیدم سلام کردم ! دنیایی که تا همین امروز هم چیزهای زیادی یادم داده .. چه از درس و چه از زندگی ... برف و بوران های آزاردهنده ی زمستان و کنسل شدن قطارها و کلاس های دانشگاه ! پروژه ها و ددلاین های استرس زا ! اساتید خوش اخلاق و خنده رو .. همکلاسی های رنگوارنگ که بعضی هایشان را باید کلاً در حد یک همکلاسی فقط تحمل کرد و بعضی های دیگر را باید به گنجینه ی دوستان صمیمی راه داد و برای همیشه نگه داشت ... زمان خیلی زود می گذرد .. انقدر زود که وقتی حتی به چند روز قبل فکر می کنی باورت نمی شود هر لحظه از زندگی تا این حد با لحظه ی قبلش تفاوت داشته .. تا دیروز درگیر تحویل پروژه بودم و با خودم می گفتم کی می شود دو خط کتاب برای خودم بخوانم ، غذا بخورم ، وبلاگ را آپدیت کنم یا حتی یک توالت خالی از استرس بروم ؟! امروز که بیکار بودم و بی استرس فکر می کردم چقدر زود به این آسایش رسیدم ... 

چیزی تا سفر به ایران باقی نمانده ... هنوز هیچ حرکتی در جهت سفر انجام نداده ام ! نه خرید سوغاتی و نه بستن چمدان ها .. من آدم لحظه های آخرم ! هرچقدر هم که برنامه ریزی کنم باز هم کاری برای لحظه های واپسین باقی می ماند ! اینبار هم مثل همیشه ... 

از خدا که پنهان نیست ! از شما چه پنهان این روزهای اردیبهشتی خیلی دلتنگم .. دلتنگ "دلا" ی عاشق و سرمست آن روزها .. کسی که آینده را جور دیگری تصور می کرد .. راستی من کجای این زندگی خودم را برای همیشه گم کردم .... ؟!


 
یک ماه تا ایران
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٥  کلمات کلیدی: از احساس ، از ایران

تنها یک ماه باقی مانده تا سفر ... تا روز و روزهایی که مانتوی نخی ام از خیسی ِ عرق ِ روزهای داغ آخر بهار بچسبد به تنم ... به روزهایی که وقتی توی خیابان ها راه می روم احسان خواجه امیری توی گوشم می خواند ...

و هوایی را تنفس کنم که به دود و دم و کثافتش احساس تعلق دارم .. زیر آسمان سیاهی باشم که انکار ناپذیرترین سقف خانه ی من است .. روی زمینی قدم بردارم که نانوشته شش دانگش به اسم من است ... 

خوشبختی یعنی همین .. یعنی با تمام وجودت به جایی ، کسی ، چیزی احساس تعلق کنی .. که هرجای دنیا که باشی بدانی خانه سر جایش نشسته و هیچکس نمی تواند درش را به رویت ببندد ... خوشبختی یعنی اشتیاق .. اشتیاقی که برای دیدن معشوق داری ... و ای کاش زندگی هیچکس از این التهاب های شیرین خالی نباشد .. 


 
هر روز روز توست ...
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱  کلمات کلیدی: از وقایع ، از دغدغه ها ، از احساس

به مناسبت روز مادر این پست را در فیـ ـس بـ ـوک گذاشتم . اینجا هم می گذارم .. روز مادر مبارک مادرهای وبلاگ نویس و وبلاگ خوان ! اما با عرض پوزش این پست تقدیم می شود به همه ی آنهایی که از نعمت داشتن پدر یا مادر محرومند و همه ی آنهایی که از این نعمت دورند ..

من هنوز و همیشه فکر می کنم بحث بر سر این مساله که چه روزی باید روز مادر یا پدر باشد یعنی تن دادن به اشتباه اندر اشتباه ! والدین عزیزند .. باشند یا نباشند .. دور باشند یا نزدیک .. صمیمی یا خشک و رسمی ! سنتی یا روشن فکر .. خنده رو یا اخمو ! بی قید و شرط دوستت دارند حتی اگر بدترین باشی ! آرزومند آرزوهایت هستند حتی اگر زیر بار رویاهای بی در و پیکرت ، پیکرشان خم شود ! نفسشان به نفس ات بند است ! حتی اگر پای چوبه ی دار تمنای بخشیدنت را داشته باشند ! حتی اگر بدانند گناهکاری ... روز مادر .. روز پدر .. تمام این روزهای خاص فقط داغیست که بر دل آنها که ندارندشان سنگینی می کند ... ای کاش هیچکس در این دنیا طعم نداشتنشان را نچشد .. ای کاش هیچ روزی در این دنیا هیچ کودکی چه 3 ساله و چه 60 ساله دلش برای خالصانه ترین آغوش دنیا تنگ نباشد ... گرچه مادرها همیشه هستند .. همیشه همان جایی که تو هستی ! همان جایی که هیچ چیز جز یک جرعه نگاه و دعایشان تسکین ات نمی دهد ...