جشن عروسی ( قسمت اول)
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤  کلمات کلیدی:

چند روز بعد از اینکه درسم تمام شد یک روز مامان و بابای پناه تو فیس تایم ازمون پرسیدن برنامه مون برای عروسی چیه ؟ و ما گفتیم که چون عقد مختصری داشتیم می خوایم یه عروسی هرچند کوچیک داشته باشیم اما تو فکر کلیپ و ساقدوش و بریز بپاش های معمول ایران نیستیم . اونا همون روز گفتن که به چند تا تشریفات سر زدن و از قبل پیگیر ماجرا شدن و دارن یک سری اطلاعات جمع می کنن . از شدت پیگیری و احساس مسئولیتشون متوجه شدم عروسی خوبی خواهیم داشت و همینطور هم شد .. ما حدود 3 ماه بعد از اون مکالمه با لباس عروس و لباس داماد به اضافه ی کفش هامون رفتیم ایران که عروسی بگیریم . می خوام بگم تنها هزینه و زحمتی که کشیدیم مربوط به لباس هامون بود و باقی ماجرا رو پدر و مادر شوهرم پیگیرش بودن . وقتی رفتیم ایران فرداش عروسی برادرم بود و چند روز بعد راهی اصفهان شدیم برای جشن خودمون . تا روز عروسی 1 هفته باقی مونده بود و تو اون یک هفته باید یه سر پیش تشریفاتمون می رفتیم برای انتخاب میز و صندلی ها و بعضی از جزییات مراسم مثل رنگ گل های میزها و سفره عقد و گیفت و ... علاوه بر اون باید یه سر پیش فیلم بردارمون هم می رفتیم که یک سری هماهنگی ها رو انجام بدیم و خرید حلقه و سرویس و قرآن هم تو برنامه بود .. هفته ی قبل از عروسی واقعاً زود گذشت .. خسته نشدیم و روز به روز انرژیمون برای روز مراسم بیشتر میشد .. 

یک روز قبل از عروسی با خاله ی پناه که محبتش وصف شدنی نیست رفتم آرایشگاه که ابرو بردارم و پوستم رو پاکسازی بکنم .. اون روز فهمیدم ما 7 تا عروس هستیم که بیشترمون هم باید ساعت 11 روز عروسی آماده می شدیم و از همه بدتر اینکه من اولین عروس بودم و باید ساعت 4 صبح  آرایشگاه می بودم ! من تا به اون روز نشنیده بودم کسی اون ساعت بره آرایشگاه اما چاره ای نبود .. شب قبل از عروسی ساعت 10 رفتم تو تخت .. قبل از خواب دوش گرفته بودم و مادر شوهر برام یه شام سبک آماده کرده بود . خیلی هم زود خوابم برد . اصلاً استرس نداشتم فقط کلی هیجان زده بودم ..

ساعت 3:30 بیدار شدم .. پناه هم بیدار شد که برسونتم اما تا به اون روز که 10 روز از ایران اومدنمون می گذشت رانندگی نکرده بود .. شاید بعداً یه پست مفصل در مورد چیزایی که تو ایران برامون عجیب بود هم بنویسم اما یکی از بدترین هاش همین وضعیت رانندگی بود .. من که فقط 2 سال بود ایران نیومده بودم هر روز تو ماشین قلبم میومد تو دهنم .. به هر حال پدر شوهر به پناه گفت بخوابه تا صبح سر حال باشه و خودش من رو رسوند آرایشگاه .. حس عجیبی بود .. خیابون های خلوت .. تو تاریکی ساعت 4 صبح من با لباس عروس و یه ساک وارد آرایشگاه شدم . اون ساعت فقط خود آرایشگرم اونجا بود و ازم تشکر کرد که به موقع رسیدم . بعد از اینکه وسایلم رو گذاشتم تو اتاقی که مخصوص لباس پوشیدن عروس بود آرایشگرم ازم خواست در مورد آرایش دلخواهم براش بگم . من کار رو ساده کردم و عکسی رو که از قبل پیدا کرده بودم نشونش دادم و بلافاصله دست به کار شد . بهش گفتم که سایه ی کمرنگ می خوام و دوس ندارم آرایش چشمم زیاد باشه در عوض رژ لب آلبالویی دوست دارم .. زمان به سرعت می گذشت و عروس ها و کارمندهای آرایشگاه یکی یکی پیداشون میشد .. آرایش من کم کم داشت شکل می گرفت و البته به نظر خودم غلیظ بود ! خوبی کار آرایشگرم این بود که همه ی اتاق رو آینه چیده بود و آدم با دیدن خودش شوکه نمیشد .. مثلا من به خوبی می دیدم که داره سه ردیف موژه برام می چینه و همینطوری حرص می خوردم و به پناه فکر می کردم که دلش می خواد صورت من همیشه بی آرایش باشه !! خلاصه که اون ساعت ها کلی حرص خوردم و کلی به جون اون بیچاره هم غر زدم که من ایران زندگی نمی کنم لباسم خیلی ساده ست و اصلا از زرق و برق خوشم نمیاد و همه چیز رو ساده دوست دارم و اونم مثلا نهایت تلاشش رو می کرد که سادگی رو رعایت کنه .. 

خلاصه .. آرایش چشم و پوستم که تمام شد فقط موند ابرو و رژ لب که کس دیگه ای کارش رو انجام می داد و از من خواستن جا به جا بشم .. یه نفر دیگه زحمت کشید و ابروهام رو تا به تا و لب هام رو تا جون داشت کلفت کرد و ازم خواست برم برای درست کردن موهام .. تو همین فاصله به پناه که دیگه مطمئن بودم بیداره مسیج دادم و گفتم آرایشم غلیظه .. راستش من اصلاً عادت نداشتم به اون چهره .. اون لحظات واقعاً برام سخت گذشت .. همش به این فکر می کردم که با اون همه هزینه و زحمتی که خانواده ی همسرم متحمل شدن چرا عروس باید این شکلی باشه ..؟ عروس های دیگه رو می دیدم و فکر می کردم از همشون زشت تر شدم و تو دلم به خودم فحش می دادم که نمونه ی آرایش به آرایشگرم نشون دادم .. اما وقتی موهام درست شد (دقیقاً مدلی که دوست داشتم) و تاج رفت روی سرم حسم خیلی تغییر کرد .. یهو پرنسس شدم !!! با اینکه لباس عروس به تنم نرفته بود اما می تونستم حس کنم خودم رو دوست دارم و بالای 80 درصد راضی هستم .. یه خانم دیگه هم زحمت کشید و لختمون کرد و به تنمون کرم بدن زد و صاف و صوفمون کرد و یک نفر دیگه هم ناخن هامون رو دیزاین کرد .. اون ساعت ها مثل برق و باد می گذشت و به ساعت 11 که قرار بود پناه بیاد دنبالم نزدیک می شدیم .. اما من هنوز دل تو دلم نبود .. برای همین به آرایشگرم گفتم اگر وقتش اجازه میده مژه های من رو کمتر کنه و در کمال ناباوری قبول کرد و وسط اون همه عروس دوباره برای من مژه گذاشت .. حالا راضی تر بودم .. به خودم می گفتم باقیش مال اینه که 3 ساله نه درست و حسابی آرایش می کنی نه درست و حسابی عروسی رفتی .. به هر حال نوبت به لباس پوشیدن رسید و این آخر ماجرای آرایشگاه بود .. تو اون وسط مسط ها هم همون خاله ی پناه که روز قبلش باهام اومده بود آرایشگاه اومد و یه ظرف میوه ی خرد شده و پسته ی تازه ی پوست گرفته شده برام آورد و کلی هم از آرایشم تعریف کرد .. انگار یه چیزی تو بدنم می جوشید .. عشق به پناه و خانواده ی فوق العاده ش .. حس پرنسس بودن .. حس بزرگ ترین و مهم ترین شب زندگیم .. همه چیز حالم رو دگرگون می کرد .. 

لباس که پوشیدم هرکس از کنارم رد می شد می پرسید این رو از کجا خریدی ؟ حتی یه خانمی که خودش از مزون اومده بود و برای یکی از عروس ها لباس آورده بود مرتب از لباسم تعریف می کرد .. وقتی پناه رسید من تغریبا آماده بودم .. دم رفتن کسی که موهام رو درست کرده بود شروع کرد ازم عکس گرفتن و تازه اون موقع بود که فهمیدم همه چیزم عالیه .. تازه اون لحظه از خودم خوشم اومد و فهمیدم آرایشم با لباسم و موهام تناسب داره و جای نگرانی نیست .. قبل از اینکه پناه رو ببینم یه نفر وسایل و ساکم رو برد داد بهش و بعد راهنماییش کرد داخل راهروی جلوی آرایشگاه و ما اونجا همدیگه رو دیدیم .. نمی دونم کدوممون شوکه تر بود !! پناه با اون کت و شلوار و پاپیون و موهای لختش که به سمت بالا شونه شده بودن حسابی برام تازگی داشت .. اما اون هم با دهن باز من رو نگاه می کرد .. همیشه تو تصوراتم برام جالب بود به این فکر کنم وقتی داماد ها عروس رو برای اولین بار می بینن چه حسی دارن .. پناه بیشتر سردرگم به نظر می رسید و همش می گفت چهرت برام جدیده :))

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت آتلیه .. توی راه همه برامون دست تکون می دادن و ابراز احساسات می کردن ! اینم یکی از چیزهایی بود که برام جالب بود در موردش بدونم .. یادم نره بگم من یه دسته گل رز صورتی همراه با ارکیده های سفید سفارش داده بودم که رنگ صورتیش قرار بود با گل های جشنمون یکی باشه اما چون پررنگ تر بود برای اینکه دل من نشکنه گلفروش یه دسته گل دیگه هم با ارکیده ی یاسی  و رز سفید درست کرده بود که متاسفانه چون عاشق دسته گل اصلیم شدم از اون هیچ عکسی نگرفتم و بعدش هم برای پرت کردن دسته گل از همون استفاده کردم . 

بگذریم .. ساعت نزدیک 12 بود که رسیدیم آتلیه و پارک کردیم و من با بدبختی خودم و لباسم رو رسوندم داخل آتلیه .. همون اول کار برامون نهار جوجه کباب و نوشابه آوردن و من با وجود استرسی که از کثیف شدن لباسم داشتم بیشترش رو خوردم ! بعدش هم شروع کردیم به گرفتن عکس های داخل آتلیه .. ژست گرفتن یکی از سخت ترین کارهای روز عروسی بود .. من ناز نداشتم ! خنده م می گرفت ! خشک بودم .. قدم کوتاه بود !! و کلاً اون روز فهمیدم مدل بودن اصلاً کار ساده ای نیست .. وقتی عکس های آتلیه تمام شد رفتیم باغ برای عکاسی .. تو این فاصله قرار بر این شد که خواهر من و برادر پناه هم بیان باغ و تو فیلم عروسیمون در حالی که بهمون کمک می کنن تا آماده بشیم حضور داشته باشن . وارد باغ که شدیم شوک شدم ! شاید 20 تا زوج دیگه اونجا بودن .. باغ واقعا زیبا بود و برای همین کار دیزاین شده بود اما اون روز وحشتناک شلوغ بود و برای گرفتن هر عکس و هر سکانسی باید کلی صبر می کردیم تا صحنه ی مورد نظرمون خالی بشه .. هوا خوشبختانه اون روز عالی بود و من که رسماً لخت بودم و با اون لباس زیاد گرمم نشد .. قرار بود ساعت 7 تو مراسم باشیم برای انجام عقد (برای فیلم) اما ما تازه ساعت 7 از باغ زدیم بیرون و تا باغ مراسم هم کلی راه بود ! توی راه فیلم بردار کمی ازمون در حال جنگولک بازی فیلم گرفت و بعدش رفت آتلیه که تجهیزاتش رو برداره . ما هم دنبالش رفتیم .. هوا تاریک شده بود و تلفن ها از طرف خانواده هامون شروع شده بود که شماها کجایین ؟؟ همه ی مهمون ها اومدن و دیگه باید در حضور همه مراسم عقد صوری رو اجرا کنیم ! به هر حال ما سعی می کردیم خونسرد باشیم و از روزمون لذت ببریم .. تا به اونجای کار بیشتر روز عروسیمون طی شده بود و نه خسته بودیم نه کلافه .. فقط شوق بی اندازه ای داشتیم برای رفتن به باغ و انجام مراسم عروسیمون ...

 

ادامه دارد .......


 
I can't wait to grow old and fat with you
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٤  کلمات کلیدی:

خوشبختی یعنی بدونی قراره دقیقاً یک عمر با کی سفر بری ، غذا بخوری ، اقساط ماهیانه پرداخت کنی ، سینما بری ، خرید کنی و خلاصه ی کلام "پیر" بشی ...

پی نوشت : می دونم عنوان مطلب ایراد گرامری داره اما مهم نیست !


 
برو کار می کن !
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٩  کلمات کلیدی:

امروز رسماً برای 4 جا روزمه فرستادم ! کار پیدا کردن این روزها در نگاه اول چندان سخت نیست . ده ها سایت معتبر برای پیدا کردن فرصت های شغلی تو مناطق دور و نزدیک وجود دارن که لااقل تو هر کدوم 5-6 تا پوزیشن با شرایط هرکسی جور در میاد اما این فقط شروع کاره ! اول که اپلای می کنی و رزومه می فرستی . بعدش باید منتظر بمونی و ببینی کسی جواب ایمیلت رو میده یا نه ! بعد اگر جواب بدن و شانس بیاری از رزومه ت خوششون اومده باشه برات وقت مصاحبه تعیین می کنن ! این قسمت سخت ماجراست ! برای مصاحبه هرچقدر هم که آماده باشی امکان نداره لنگ نزنی ! بعد از مصاحبه ی اول ممکنه مصاحبه ی دومی هم در کار باشه . تو رشته ی من مهم ترین بخش مصاحبه نشون دادن پورتفولیو و حرف زدن راجع به کارهای طراحیه که قبلاً انجام دادی. مثلاً کاری که 6-7 سال پیش طراحی کردی و تو پورتفولیو گذاشتی و الان هیچیش یادت نیست رو باید یه جوری راجع بهش حرف بزنی انگار شب و روز خوابش رو می بینی !! تازه اون وسط یکی ممکنه یه سوالی بپرسه که حضور ذهن نداشته باشی جواب بدی! بعدش هم اگر خیلی خوش شانس باشی و هم مسیرت نزدیک باشه هم از پورتفولیوت خوششون اومده باشه ممکنه یکی پیدا بشه که یه هوا شرایطش از تو بهتر باشه ! اونوقت میری ته صف !!!

من اصولاً آدم خوش بینی هستم ! فکر نمی کنم از ایران به امریکا اومدن و اینجا درس خوندن کار ساده تری بوده باشه ! برای همین خیالم راحته دیر یا زود کار پیدا می کنم اما شدیداً نگرانه رد شدن تو مصاحبه ها و کور شدن ذوق و اعتماد به نفسم هستم !

چند تا از همکلاسی هام رفتن سر کار و چند تای دیگه دارن می گردن و شرایطشون مثل منه . این وسط من تنها کسی هستم که تو این فاصله ازدواج کردم و نگران اقامت و ویزا نیستم . با این وجود این روزها حسابی فکرم درگیر شده . خدا به داد دوستانی برسه که اگه تا 3 ماه دیگه استخدام نشن باید برگردن کشورشون ! از طرفی ازدواج باعث میشه دستت برای کار چندان باز نباشه . باید همونجایی باشی که همسرت هست و مثلا نمی تونی بری اون سر مملکت دنبال کار بگردی . ولی اونایی که تنها هستن این محدودیت رو ندارن . به هر حال باز هم احساس می کنم همین که نگران موقعیتم تو این مملکت نیستم باید خدا رو شاکر باشم .

حالا یه بحث بی ربط ! چرا دنیا اینقدر وحشتناک شده ؟! چه خبره اینقدر کشت و کشتار ؟! تا به حال اینقدر احساس ضعف در برابر دنیای بی رحم بیرون نداشتم ! امیدوارم ایران عزیزمون همیشه آروم و به دور از هر نوع خشونت باشه . با وجود تمام مشکلات داخلی که داریم همینکه می دونیم از مرزهای کشورمون به خوبی محافظت میشه باید قدردان و شکرگزار باشیم .


 
پراکنده نویسی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

حدود 5 هفته مونده تا سفر به ایران ! روزی که بلیط ها رو خریدیم گفتیم حالا کو تا اون موقع ! اما زمان طبق معمول خیلی زود سپری شد و حالا رسیدیم به روزهایی که باید چمدون ببندیم و آخرین خریدهامون رو بکنیم . داشتن اکانت اینستاگرم مزید بر علت شده که اینجا نوشتن رو بزارم تو اولویت آخر اما در عین حال دلم نمیاد حس و حال این روزها رو ثبت نکنم .. 10 روز بعد از رسیدنمون جشن عروسیمون برگزار میشه که زحمت تمام کارهاش رو پدر و مادر پناه کشیدن و الحق که دارن سنگ تموم میزارن . من هیچوقت آرزوی یک عروسی بزرگ و رویایی رو نداشتم اما حس می کنم شوخی شوخی همه چیز داره رویایی تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم پیش میره .

امروز نگاهی به لیست وبلاگ هایی که سال ها دنبالشون می کردم انداختم و متوجه شدم اکثرشون خاموش شدن .. یادش بخیر یک زمانی وبلاگستان چقدر فعال و جدی بود اما حالا به خاطر بقیه ی راه های ارتباطی اینجا تبدیل شده به نوستالژی ..

دیشب فهمیدم 2 تا از همکلاسی هام که خیلی هم بهشون نزدیک بودم برای همیشه برگشتن کشورشون .. با اینکه روز فارغ التحصیلی می دونستم ممکنه بار آخری باشه که همه دور هم جمع میشیم اما از دیشب تا حالا یه غم عجیبی دارم .. زندگی و درس خوندن تو کشورهایی که پر از مهاجر و مسافر هستن باعث میشه بفهمی فرصت ها و لحظه هایی که می گذرن به همون اندازه که تکرار نمیشن قیمتی هستن .. وقتی آدم هایی که سال ها به دیدن هر روزه شون عادت می کنی ، یه جوری از کنارت میرن که دیگه باور نمی کنی هرگز بتونی ببینیشون می فهمی که هرچیزی تو این دنیا یه عمری داره و عادت کردن به خیلی چیزها ارزش سختی دل کندن رو نداره ... این هم از آخرش .. به هر حال امیدوارم همگیشون تو این اوضاع آشفته ی دنیا هرجا که هستن لحظه های آرومی رو پیش رو داشته باشن .

2 سال پیش ماه "می" رفتم ایران و "آگست" برگشتم امریکا . اون روزها حسابی دلتنگ بودم و بی قرار .. حتی روزهای اولی که ایران بودم با خودم فکر کردم درسم که تمام بشه برمی گردم وطن و کنار عزیزانم زندگی می کنم .. حالا بعد از 2 سال ماه "آگست" میرم ایران و می دونم هرچقدر هم که خوش بگذره پایه های زندگیم تو امریکا محکم تر از اونی هستن که به بازگشت به ایران فکر کنم .. اون سال درست چند هفته بعد از بازگشتم از ایران با پناه آشنا شدم و خیلی زود این رابطه جدی شد و همه چیز عوض شد .. یکی از خوبی های نوشتن اینه که هرازگاهی می تونی خاطرات رو مو به مو مرور کنی و تمام اون حس هایی رو که تجربه کردی زنده کنی . یادم نمیره روزی رو که پناه برام آفتابه و مایع ظرفشویی آورد و چقدر قند تو دلم آب شد !! اون روزها گرچه می دونستم کسی که باهاش روبرو هستم با همه فرق داره اما هرگز فکرش رو نمی کردم 2 سال بعد همسرش باشم و آماده بشم که باهاش برم ایران تا فصل تازه ای رو از زندگی شروع کنم .. فصلی که اتفاق افتادنش رو برای همه آرزو دارم ..


 
جشن فارغ التحصیلی
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٩  کلمات کلیدی:

بیشتر از یک ماه از اون روز گذشته و جزییاتش در حال فراموش شدنه برای همین بهتر دیدم تا دیرتر نشده خاطرات اون روز زیبا رو ثبت کنم .

روز 14 می که قرار بود جشن برگزار بشه درست 10 روز از دفاعم می گذشت . من فردای دفاع با تمام وجود پرواز کردم سمت پناه . روز جشن زودتر از خواب بیدار شدم و موهام رو درست کردم و تا وقتی که آرایش کردم و آماده شدم پناه هم بیدار شده بود . صبحانه کورن فلکس خوردیم و خیلی زود راه افتادیم . جشن ساعت 1 ظهر شروع میشد اما ما ساعت 11 رسیده بودیم به شهری که توش درس خوندم . اول رفتیم خونه ی من که هم پناه لباس هاش رو عوض بکنه هم همخونه رو که قرار بود تو اون جشن شرکت کنه با خودمون ببریم . من از کفش پاشنه بلند متنفرم اما اون روز به خاطر لباسم مجبور بودم کفش پاشنه دار بپوشم که همین باعث میشد نتونم درست راه برم ! میگن روز بد اون روزیه که کفش خوبی پات نباشه اما خب با تمام سختی هاش و تاول های بعدش من روز خوبی رو پشت سر گذاشتم !

یادمه وقتی رفتم تو خونه پناه رفت که ماشین رو پارک کنه اما نیم ساعتی طول کشید تا بیاد! با خودم گفتم لابد داره تلفن می زنه به ایران اما بعدش وقتی اومد گفت نیم ساعت پشت در منتظر بوده !!! گرچه باور نکردم اما هیجانم بیشتر از اون بود که به این چیزها دقت کنم ! به هر حال ما راه افتادیم و نیم ساعتی توی راه بودیم . جشن تو مرکز شهر برگزار میشد . نزدیکای سالن که رسیدیم پناه کنار هول فودز پارک کرد و از ما خواست پیاده نشیم . کمی بعد با یه دسته گل صورتی اومد سمت ماشین و من تازه فهمیدم اون نیم ساعتی که برای پارک ماشین رفته بوده در واقع داشته دنبال گل و کارت می گشته اما چیزی گیرش نیومده بود قلب بعد از اینکه گل و کارت رو بهم داد ماشین رو یه جای دیگه پارک کردیم و همونجا با همخونه چندتا عکس گرفتیم . بعدش هم با همون کفش ها پیاده راه افتادیم به سمت سالن که چند بلاک فاصله داشت ! وقتی رسیدیم جشن بچه های لیسانس تمام شده بود و همه دم در بودن . جشن ما کمتر از یک ساعت بعد شروع میشد . اول کمی طول کشید تا توی اون شلوغی فهمیدیم چی به چیه اما بعدش همکلاسی ها رو پیدا کردم و همگی با هم رفتیم چک این کردیم و شروع کردیم به آماده شدن . تمام همراه ها از جمله پناه که تنها مهمون من بود رفته بودن تو سالن نشسته بودن و قرار بود ما از یه در دیگه که به بک استیج وصل بود وارد سالن بشیم و رژه بریم و بعد بریم بشینیم رو صندلی هایی که برامون شمارگذاری شده بود. وقتی همه لباس هاشون رو پوشیدن و کلاه هاشون رو سر کردن و به ترتیب شماره تو صف ایستادن با آهنگ جالبی که توسط گروه موسیقی زنده اجرا میشد وارد سالن شدیم و سر جاهامون نشستیم . من اصلا هیچ ایده ای نداشتم که پناه کجاست و توی اون شلوغی هم امیدی به پیدا کردنش نداشتم فقط حسابی سفارش کرده بود که برای مامان و بابام فیلم و عکس بگیره و خیالم راحت بود !!

از تمام جشن یک عکس گذاشته بودم توی اینستاگرم که یه دوستی گفته بود چقدر همکلاسی هات زیادن ! خواستم اینجا چند تا نکته رو بگم ! همکلاسی های من 14 نفر هستن و البته هیچکدومشون هم تو این عکس نیستن . جشن فارغ التحصیلی مربوط به کل دانشگاهه و هرسال چند صد نفر تو این جشن شرکت می کنن حتی اونایی که مثلاً ترم قبل درسشون تمام شده یا یک ترم دیگه از درسشون مونده . دلیلش هخم اینه که سالی یک بار جشن برگزار میشه ( ممکنه بعضی جاها 2 بار باشه اما معمولاً یکبار و در ماه می این اتفاق میفته) تو این جشن افراد از رشته ها و مقاطع مختلف حضور دارن (تو گروه بعد از ظهر دانشگاه ما بچه های فوق و دکترا بودن) یک نکته ی جالب دیگه اینکه من دیدم تو کلاه های فارغ التحصیلی ایران یه منگوله به یک سمت کلاه دوخته شده و جنبه ی تزئینی داره اما این منگوله اینجا حالت چرخشی داره و زمانی که سرت می کنی باید سمت راست باشه و زمانی که رییس دانشگاه میگه منگوله رو بچرخون به سمت چپ با انجام این کار تو رو فارغ التحصیل اعلام می کنن ! می دونم شاید برای بعضی ها یکم لوس باشه اما به هر حال من عاشق داستان هایی هستم که این جماعت برای هرچیزی درست می کنن تا هیجان انگیزترش کنن ! نمی دونم شاید بعضی جاها هم تو ایران فلسفه ی این منگوله رو بدونن و به درستی اجراش کنن ..

به هر حال بعد از ورود و مستقر شدن ما نوبت اساتید و رییس دانشگاه بود که وارد بشن . اونا از در دیگه ی بک استیج وارد شدن و یه نفر جلوشون راه می رفت که یه سازی شبیه به فولوت میزد و آهنگش هم خیلی جالب بود . اساتید روی صندلی هاشون روی سن نشستن و بعد سخنرانی ها شروع شد ! بعد از سخنرانی اول بچه های دکترا رو یکی یکی با اسم صدا زدن روی سن و بعد از اونها گروه های مختلف براساس رشته و دانشکده رفتن و یکی یکی اومدن سر جاشون نشستن . آخرین گروه ، گروه معماری و عمران بود که ما بودیم . خدا رو شکر اسمم رو کاملاً درست خوندن و رفتم اون بالا با رییس دانشگاه دست دادم و ازش یه پاکتی رو تحویل گرفتم و اومدن پایین . بعدش هم نشستیم سر جاهامون و اینبار نوبت به اعلام فارغ التحصیلی رسیده بود . همه ی حضار دست می زدن و رییس دانشگاه با شور و حرارت خاصی یه جمله ای رو گفت که مضمونش این بود که از این لحظه به بعد شما فارغ التحصیل فلان مقطع تحصیلی هستید و بازم صدای دست و سوت ملت رفت هوا ! آخرین حرکت هم چرخوندن منگوله ی کلاه از سمت راست به سمت چپ بود ..

بعد از اون دوباره با صدای زیبای موسیقی زنده ، اساتید و رییس دانشگاه از میون جمعیت سالن رو به ترتیب ترک کردن و پشت سرشون ما هم به صف از سالن بیرون رفتیم و وقتی رفتیم طبقه ی پایین دیدیم همشون دور تا دور ایستادن و برامون ابراز احساسات می کنن .. اونجا هر 2 تا استاد پایان نامه رو که با جفتشون روی هم یک سال تحصیلی کار کرده بودم بغل کردم و کلی عکس گرفتیم و بعدش هم دیگه جمعیت پراکنده شد و هرکس رفت دنبال کار خودش ..

اون شب آخرین شب اقامتمون تو اون شهر بود .. باورم نمیشد 2 سال و نیم خاطره رو دارم پشت سر میذارم و میرم دنبال زندگی تازه م .. همون شب با همکلاسی ایرانیم و دوست دختر امریکاییش شام رفتیم بیرون و آخر شب از خستگی وسط اتاق نیمه جمع و جور شده م غش کردیم .

فردا صبح یادم نیست چه ساعتی اما نه دیر و نه زود بیدار شدیم و وسائل رو با بدبختی تو ماشین جا دادیم و با ساختمون و محله ای که ما رو به زندگی هم هدیه داد خداحافظی کردیم .. زندگی من تو مدتی که اونجا اقامت داشتم پر از اتفاقات خوب بود .. مگه میشه فراموش کنم که بهترین روزهای بازگشتم به زندگی و عشق رو توی اون چهاردیواری تجربه کردم ؟

سر راه هم با رییس قبلی پناه و چند نفر دیگه رفتیم یه رستوران ژاپنی که همونجا سر میز غذا رو برات می پختن و کلی خوش گذروندیم و چند ساعت بعد برگشتیم خونه مون .. جایی که حالا چند ماهه با هم و به عشق هم زندگی می کنیم و خوشحالیم از اینکه دوری ها و دلتنگی هامون بالاخره به پایان رسید و کشتی زندگیمون تو یکی از زیباترین و آروم ترین سرزمین های خدا لنگر گرفت ...

خیلی صبر کردم که این پست رو با عکس آپلود کنم اما سایتی که برای آپلود ازش استفاده می کنم چند روزه خراب شده . به زودی عکس های فارغ التحصیلی رو همینجا و روی نوشته ها اد می کنم . ممنونم از همراهی شما :)


 
عقد ما قسمت آخر
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٧  کلمات کلیدی:
 
عقد ما قسمت اول
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد